خواجه شمسالدّین محمّد حافظِ شیرازی — همان که در زبانِ فارسی به سادگی «حافظ» میخوانندش — پُرخوانندهترین شاعرِ هفت سدهٔ اخیرِ ادبِ پارسی و یکی از بزرگترین صداهای جهانیِ شعر است. او در حدودِ سالِ ۷۲۰ هجریِ قمری، برابر با سالِ ۱۳۲۰ میلادی، در شیراز چشم به جهان گشود، تمامِ زندگیِ خویش را در همان شهر گذراند، و در حدودِ سالِ ۷۹۲ هجری، برابر با ۱۳۹۰ میلادی، نیز در همانجا درگذشت. در فاصلهٔ این هفت دهه نزدیک به چهارصد و نود و پنج غزل، چند مثنویِ کوتاه، چند قطعه و قصیده، و رباعیاتی پراکنده سرود؛ و در همان روزگار به آن لقبِ بیمثلِ ادبِ فارسی رسید: «لِسانالغیب»، زبانِ عالَمِ غیب. ششصد سال است که دیوانِ او در خانههای فارسیزبان در کنارِ قرآن جای دارد. در فالِ روزانه گشوده میشود، در عروسی و عزا خوانده میشود، در مکتب از حفظ میگردد، در آوازِ ایرانیِ سنّتی به موسیقی میآید، و میانِ عارف و عالم و منتقد بر سرِ معنایش گفتوگو میرود — هر کس به اندازهٔ ظرفِ خویش از آن مینوشد. این صفحه، زندگیِ حافظ را در دلِ آشوبِ سیاسیِ سدهٔ هشتم، در میانِ حامیانی که سپرش بودند و منبرنشینانی که آماجِ طعنِ او، و در باغی در شمالِ شیراز که هنوز بر تربتِ او سایه افکنده، روایت میکند.
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِر کَأساً و ناوِلْهاکه عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مُشکلهاگشودنِ این غزلتولّد در شیراز، حدودِ ۱۳۲۰ میلادی
حافظ در حدودِ سالِ ۱۳۲۰ میلادی در شیراز زاده شد — تاریخِ دقیقِ تولّدش روشن نیست و پژوهشگرانِ نوین آن را در فاصلهٔ ۷۱۵ تا ۷۲۷ هجریِ قمری جای میدهند. پدرش بهاءالدّین، بازرگانِ زغال و پارچه، از اصفهان به شیراز کوچ کرده بود، و مادرش از کازرون، شهرِ کوچکِ بازارگانی در غربِ شیراز و بر سرِ راهِ ساحلِ خلیجِ فارس، به این خانواده پیوسته بود.
شیراز در روزِ تولّدِ او پایتختِ علم و ادبِ جنوبِ ایران بود. یورشِ مغول که یک سده پیشتر خراسان و عراق را به آتش کشیده بود، فارس را تا حدِّ زیادی به رواداری و دیپلماسیِ اتابکانِ سلغُری پشتِ سر گذاشت، و مدارس و خانقاههای شیراز پناهگاهِ علمجویانی شدند که از بغداد و بخارا به جنوب گریخته بودند. سعدی، نامِ بزرگِ پیش از حافظ در شعرِ پارسی، تنها یک نسل پیش از تولّدِ او در همان شهر چشم از جهان فروبسته بود، و آرامگاهش — سعدیه — همان روزها داشت بدل به زیارتگاهی ادبی میشد.
بهاءالدّین در کودکیِ حافظ از دنیا رفت. خانواده — که هرگز ثروتمند نبود — به همان فقرِ متوسط و پرلرزش فروافتاد که در غزلهای آغازینِ حافظ بهنرمی شنیده میشود: شاعری که نامِ نانفروشها را میداند و قیمتِ سبزیها را در بازار، و در عینِ حال آن قدر بر سرِ سفرهٔ حامیان نشسته که زبانِ دربار را نیز آموخته است.
حفظِ قرآن و آغازِ ادب
سنّتِ تذکرهنویسانِ پارسی روایت میکند که حافظ از چهار-پنج سالگی به مکتبِ کوی رفت و در سالهایِ بعد دروسِ مرسومِ مدارسِ سدهٔ هشتم را خواند: صرف و نحوِ عربی، فقه، کلام، تفسیرِ قرآن، حدیث، و فنونِ ادب. یکی از مدرّسانِ او قوامالدّین عبدالله، از عالمانِ مشهورِ شیراز در آن روزگار، بود؛ و حافظ خود در دیوان از حواشی و درسگفتارهایی یاد میکند که به سالهای شاگردیِ همین استاد بازمیگردد.
هنوز به دههٔ بیستِ زندگی نرسیده بود که قرآن را تماماً، در هر چهارده روایتِ مشهورِ تلاوت، از حفظ شد، و بر اساسِ همین توانایی تخلّصِ «حافظ» را برگزید — یعنی نگهدار، در حافظه دارنده. این تخلّص باری دارد که ترجمه به سادگی نمیتواند منتقل کند: در شیرازِ سدهٔ هشتم، حافظِ قرآن بودن هم اعتبارِ دینی بود و هم گواهیِ علمی. شیوهای که حافظ این نام را در بیتِ پایانیِ تقریباً هر غزل امضا میکند — گاه فروتنانه، گاه طعنهآمیز، گاه با غرور — همان رشتهٔ نازکی است که دیوانِ پُرتناقضِ او را به هم میبافد. تخلّصِ او، به یک معنا، نخستین شعرِ او بود.
عشقت رسد به فریاد ار خود به سانِ حافظقرآن ز بَر بخوانی در چارده روایتگشودنِ این غزلدربارِ شاه ابواسحاق اینجو، ۷۴۲ تا ۷۵۴ هجری
جوانیِ حافظ مصادف بود با حکمرانیِ شاه ابواسحاقِ اینجو، شاهی شعردوست و دانشپرور که شاعرِ جوانِ شیراز را زیرِ چترِ حمایتِ خویش گرفت. دودمانِ اینجو ابتدا بهعنوانِ نمایندگانِ ایلخانانِ مغول بر فارس و اصفهان حکم میراند، و چون ایلخانان از هم پاشیدند، اینجوها سلطنتِ مستقلِّ خویش را اعلام کردند. ابواسحاق در ۷۴۲ هجری از برادرانِ بزرگترش وارثِ شیراز شد و پانزده سال بر آن شهر فرمان راند — دورهای که دیوانِ حافظ، نگاهکنان به گذشته، آن را همچون تابستانی بیبازگشت توصیف میکند.
این شاه کتابخانه میساخت، خوشنویس و نگارگر استخدام میکرد، اهلِ فضل را در دربار جمع مینمود، و در چندین غزلِ حافظ با لقبهایی چون «جمالِ چهرهٔ اسلام» و «سپهرِ علم و حیا» ستایش میشود. در عوض، شاعر اصطلاحِ رسمیِ مدح را آموخت و آن صیقلِ درباری را به دست آورد که تا پایانِ عمر همراهش ماند. در همین سالها به احتمالِ زیاد همسر گزید و فرزندانش به دنیا آمدند؛ یکی از پسرانش، که در دیوان به نامِ «شاه نُعمان» یاد میشود، پیش از پدر درگذشت و در مرثیهای مشهور سوگسرود گردید — یکی از معدود لحظاتی که شاعر، نقاب از چهره برمیدارد.
با این همه، تا سپاهِ مظفّریانِ کرمان در ۷۵۴ به دروازههای شیراز رسید، نظمِ اینجو از درون ترک خورده بود.
گل در بَر و می در کف و معشوق به کام استسلطانِ جهانم به چنین روز غلام استگشودنِ این غزلستمِ امیر مبارزالدّین، ۷۵۴ تا ۷۵۹ هجری
در سالِ ۷۵۴ هجری، امیر مبارزالدّین محمّد، شاهزادهٔ مظفّری که یکونیم دهه در یزد و کرمان پایگاه ساخته بود، شیراز را به تصرّف درآورد و فرمانِ قتلِ شاه ابواسحاق را در میدانِ شهر صادر کرد. حاکمِ نو، مردی پارسایِ سنّیمذهبِ سختگیر در شهری بود که سالها به تساهلِ صوفیانهٔ روزگارِ اینجو خو گرفته بود. میخانهها را بست، مطربان را تبعید کرد، محتسبی سختگیر را به کوی و بازار فرستاد، و مساجدِ شهر را به فضای فقهِ حنفیِ بسته بدل ساخت.
برای حافظ و یارانِ او این تغییر، شخصی بود: حامیانِ روزگارِ پیش، یا کشته بودند، یا تبعید شده، یا در نهانخانهای پنهان. دفترِ شعرِ همین چند ماه، تیزترین صفحاتِ دیوان را در خود دارد. حافظ بهصراحت در برابرِ نظمِ نو نایستاد — چنان کاری مرگ بود — بلکه در عوض زبانی از طنزِ اخلاقی پرورد که در زبانِ پارسی کمنظیر است. واعظی که روز بر منبر میبالد و شب در خلوت می مینوشد؛ محتسبی که زیرزمینِ خانهاش خود قرینِ گناهِ اوست؛ صوفیای که زهد را پیشه ساخته است: این دشمنانِ دائمیِ غزلهای متأخّرِ حافظ، در همین فصل به جمعِ شعرِ او پیوستند و دیگر آن را ترک نگفتند. مبارزالدّین کمتر از دو سال بر شیراز فرمان راند.
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنندچون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنندگشودنِ این غزلحمایتِ شاه شجاع، ۷۵۹ تا ۷۸۶ هجری
در ۷۵۹ هجری، پسرانِ خودِ مبارزالدّین — شاه شجاع و شاه محمود — دست به دست هم پدر را از تخت برکشیدند و کور کردند، اقدامی هولناک از منظرِ خاندانی، امّا گشایشی بهسوی حیاتِ کیهانپسندِ پیشینِ شیراز. شاه شجاع، که از کشمکشهای بعدیِ برادران بهعنوانِ حاکمِ غالب بیرون آمد، خود به فارسی و عربی شعر میگفت و شیفتهٔ حافظ بود. در دورانِ او، که تا مرگش در ۷۸۶ هجری دوام آورد، شیراز به همان مَنشِ جهاندیده و رواداری بازگشت که دهههای اینجو آغاز کرده بود.
می دوباره در بازار، موسیقی دوباره در محفل، و محتسب از کوی بازنشست به دیوانخانه. رابطهٔ حافظ با شاهِ نو همیشه آرام نبود — کشمکشها، رنجشها، و دورهای که شاعر پایتخت را برای فصلی ترک کرد، در دیوان نشانههایی بهجا گذاشتهاند — امّا حمایتِ پایدارِ شجاع به حافظ آن ربعِ قرنِ ثبات داد که برای آراستنِ دیوان و رساندنش به بلوغِ نهایی ضرور بود. در همین سالها شهرتش به مرزها رسید: دعوتنامههایی از سلاطینِ بَهمنیِ دکن، از جلایریانِ تبریز و از بغداد در منابع آمده است. حافظ همه را رد کرد. پس از مرگِ شجاع در ۷۸۶، جانشینش زینالعابدین، حافظ را در دربارِ شیراز نگاه داشت تا روزِ مرگِ خودِ شاعر در پنج سالِ بعد.
درگذشت و فالِ جنازه، حدودِ ۷۹۲ هجری
حافظ در حدودِ سالِ ۷۹۲ هجری، برابر با ۱۳۹۰ میلادی، در شیراز چشم از جهان فروبست؛ در اواخرِ دههٔ ششم یا اوایلِ دههٔ هفتمِ زندگی. پُرخواندهترین حکایتِ مرگِ او دربارهٔ بستر و آخرین لحظات نیست — منابع از این دقایق چیزِ ویژهای نگفتهاند — بلکه دربارهٔ مراسمِ تدفین است.
بنا بر روایتی که از همان دههها در منابع ثبت شده، گروهی از متعصّبان، با اشاره به صدها بیتی که در دیوانِ حافظ از می، مستی، طرب، و میخانه آمده، مانعِ دفنِ او به آیینِ مسلمانان شدند. سرانجام به همان روشی تن دادند که خودِ حافظ بدان شهرت بخشیده بود: تفأل به دیوان. کتاب را بازکردند، و این بیت آمد — «قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظ / که گر چه غرقِ گناه است میرود به بهشت». همین بیت بدخواهان را خاموش ساخت، و حافظ در باغی در شمالِ شیراز به خاک سپرده شد.
این قصّه — راست، یا چنان که برخی پژوهشگرانِ نوین گمان میبرند، اسطورهای که در طیِّ یک نسل گردِ شاعرِ بزرگ شکل گرفته — یک حقیقت را در خود نگاه داشته است: تفأل به دیوانِ حافظ، حتّی در سدهٔ خودِ او، رایج بود؛ و معاصرانش، پیش از ما، دیوانِ او را چیزی فراتر از ادبیّاتِ مَحض میفهمیدند.
قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظکه گر چه غرقِ گناه است میرود به بهشتگشودنِ این غزلحافظیه — باغِ آرامگاه
باغی که حافظ در آن به خاک سپرده شد، حدودِ یک کیلومتر در شمالِ دیوارهای کهنِ شیراز قرار دارد. در آغاز یک باغِ خصوصی بود؛ امّا تقریباً بیفاصله پس از مرگِ شاعر به زیارتگاهی همگانی بدل گشت. منابع تا اواخرِ سدهٔ نهم از آمدنِ زائران در آن سخن میگویند، و در همان روزگار بابُر میرزایِ تیموری، فرماندارِ شیراز، گنبدِ کوچکی بر مزار ساخت.
بنایی که امروز در حافظیه دیده میشود، در درجهٔ نخست حاصلِ کارِ دو حامیِ بعدی است. در ۱۱۸۷ هجری، برابر با ۱۷۷۳ میلادی، کریم خانِ زند، بنیانگذارِ سلسلهٔ زند و فرمانروایِ نامدارِ خوشسلیقه، آرامگاه را از نو آراست و یک سنگقبرِ مرمر بر آن نهاد که بر دو غزلِ حافظ کندهکاری شده است. در ۱۳۱۴ خورشیدی، برابر با ۱۹۳۵ میلادی، آندره گُدارِ فرانسوی، که در آن زمان ریاستِ دفترِ آثارِ باستانیِ ایران را به عهده داشت، مجموعه را به همان شکلِ کنونی طرّاحی کرد: گنبدی هشتگوش بر هشت ستونِ باریکِ سنگی، در میانِ باغی هندسی از حوض و سرو و نارنج.
ایرانیان دیدارِ این مزار را «زیارت» مینامند — همان واژهای که برای حرمهای مقدّس به کار میرود — و گزینشِ همین یک واژه، جایگاهِ حافظ را در دلِ ایرانیان بهتر از هر تحلیلی میگوید.
دیوان: ۴۹۵ غزل و فراتر
دیوانی که از حافظ بهجا مانده، به دستِ خودِ او گردآوری نشد. پس از مرگِ شاعر، دوست و شاگردش محمّد گُلاندام نسخههای پراکنده را از سراسرِ شیراز جمعآوری کرد و دیباچهای بر دیوان نوشت که هنوز یکی از مهمترین منابعِ زندگانیِ حافظ بهشمار میرود. شمارِ دقیقِ غزلها بنا به نسخه و تصحیح متفاوت است: در فاصلهٔ ۴۸۰ تا ۵۰۰ غزل مینوسد، و عددِ ۴۹۵ که در این برنامه و بسیاری از چاپهای متأخّر آمده، پیروِ تصحیحِ خانلری است.
گردِ غزلها، اشعارِ دیگری نیز در دیوان دیده میشود: قطعههایی پراکنده، سه یا چهار قصیدهٔ رسمی، چند مثنویِ کوتاه (طولانیترینشان «ساقینامه» و «مغنّینامه» است که خطاب به ساقی و مطرب سروده شدهاند)، و در حدودِ چهل رباعی. ولی محورِ ثقلِ دیوان، بیتردید غزل است. هر غزل، شعری مستقل با هفت تا پانزده بیت است که بر یک قافیه و یک وزنِ واحد بنا شده، و — به سنّتِ بیشترِ شاعرانِ پیش و پس از حافظ — در بیتِ پایانیْ تخلّصِ شاعر میآید.
تخلّصِ حافظ بهگونهای ویژه «شخصی» است: گاه فروتنانه («حافظِ بینوا»)، گاه با غرور («حافظی که حوران بر شعرش رشک میبرند»)، و گاه طعنهآمیز. شیوهای که این نام در دستِ او از غزل به غزل میچرخد، یکی از ماندگارترین لذّتهای دیوان است. سنّتِ ادبیِ پارسی، حافظ را استادِ بیرقیبِ غزل میداند: سعدی، دو نسل پیشتر، لحنِ غزل را به کمال رسانده بود؛ حافظ آن را به چندمعناییای ارتقا داد که هیچ شاعرِ بعدی به آن نزدیک نشد.
چگونه حافظ را بخوانیم
حافظ شاعرِ چندصداست. یک بیتِ او را میتوان همزمان در سه یا چهار سطح خواند، و شرحهای مهم — از سُودیِ بُسنویِ سدهٔ دهم تا تصحیحهای نوینِ خانلری، خرّمشاهی و هروی — معمولاً یک بیتِ واحد را با چند تأویلِ متفاوت گزارش میکنند.
میِ دیوانِ حافظ هم میتواند میِ میکده باشد، هم میِ مستیِ عرفانی، و هم میِ الهامِ شاعرانه. معشوق، گاه شخصی واقعی است، گاه ذاتِ حق، گاه نبیِ اکرم، گاه مرشدِ صوفی، و گاه خودِ شیراز. پیر مغان، گاه میکدهدارِ زرتشتی است و گاه شیخِ صوفیِ مسلمان و گاه روحانیِ ترسا — و گاه هیچکدام از اینان. ریایی که او در غزل میکوبد، هم واعظی مشخّصِ سدهٔ هشتمی است و هم ریا بهمثابهٔ یک گونه. خودِ شاعر در همین سطح امضا کرده است: غزلِ خود را «راز» نامیده و نه به تفسیرِ عرفانی تن داده و نه آن را انکار کرده، و خواننده را آزاد گذاشته است که هر گزینهای را که زندگیِ خودش پیشِ پایش نهاده، برگیرد.
رسمِ تفأل — گشودنِ دیوان به نیّتِ گرفتنِ پیامی از غیب — راست از همین گشودگیِ معنایی برخاسته است: هر بیتی، اگر بر زندگیِ تو نهاده شود، معنایی به دست میدهد که از آنِ توست و بسِ توست — و این، بیش از هر آموزهای که شاعر آشکارا امضا کرده باشد، عمیقترین درسِ اوست.
